علی

علی حبه جُنه   

قسیم النار و الجَنه

امام الانس و الجنه

علی بیکرانه اقیانوس ایستاده بر خاک است عصاره ی لولک ما خلقت افلاک است چه می گویم تمام عظمت افلاک است و متبلور انسانیت و او که هزاران سال خداوند برای آمدنش در جواب طعنه های فرشتگان فقط گفته است انی اعلم ما لا تعلمون.

خطیبی است که سخنرانان در عظمت کلامش مانده اند و آن جنگاوری که نامش لرزه بر اندام هر دشمنی اندازد  و او که شد لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار فیلسوفی عالم و خلیفه ای عادل و قادر است و او که نه نعره ی پهلوانان و نه برق شمشیر شهسواران بل ناله ی پیرزنی یا برق اشک یتیمی به زانویش در آورد و او که زرهش پشت نداشت اکنون چه بگویم برو از چا های اطراف مدینه بپرس که هنوز صدای ناله هایش را به یاد دارند برو برو از محرم محرم خدا ،دل شب، بپرس که هنوز فریاد یا فاطمه ی علی را به یاد دارند و برو از نخلستان های کوفه بپرس که هنوز اوج خشوع عصاره ی تمام انبیا را به خاطر دارند و برو از چفت در خانه ی علی چه می گویم برو از ذره ذره خاک های کوچه های کوفه بپرس که بهتر از من و تو و همه ی علی شناسان عالم  شناخته اند.

علی گوهره ی وجودی انسان و حقیقتی ابدی بر گونه ی اساطیر است،سپری در برابر  آتش و ساقی آب کوثر است آری آری علی مجموعه ای از تمام آنچه که ما تضاد می دانیم است در عظمت و شوکت او بسیار گفته اند و بحث کرده اند و در آخر چه شد .....

نه خدا توانمش گفت نه بشر توانمش خواند

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

 

 

آنانکه علی را خدای پندارند

            کفرش به کنار عجب خدایی دارند

 

با عرض پوزش از تاخیر نسبت به میلاد حضرت

متن بعدی رو هم حتما بخونید

/ 7 نظر / 11 بازدید
هم نفس

سلام سلام مبارک باشه[نیشخند]

بازم من

یک داستانک:نگاهش به ویترین مغازه ها بود و مردانی را می دید،که با خریدهایشان از فروشگاه بیرون میایند .می دید و غصه می خورد چه باید می کرد ؟چه کار میتوانست بکند ؟او حتی توانایی خرید یک هدیه برای پسرش را نداشت .با نگاهی اندوهبار از کنار اسباب بازی فروشی رد شد .مدت ها بود که ماشین زیبایی را در ویترین آن می دید و دوست داشت که آن را برای تنها فرزندش تهیه کند.با تردید برگشت و به داخل مغازه رفت .قیمت را پرسید ، نگاهی به جیبش کرد و با تشکر بیرون آمد ، کمی که جلوتر رفت ناگهان صدای فروشنده را از پشت شنید که فریاد میزد : - آقا خریدتان را جا گذاشتید ! سپس با لبخندی جعبه ای را به مردداد و رفت.مرد متعجب بود .در جعبه را باز کرد و با دیدن ماشین ، لبخندی برلبشنشست و رهسپار خانه شد.داستانکی از علی تخت کشها

نسيم

سلام داداش كوچيكه ممنون كه پيگير مطالب وبلاگ هستي اين چند وقته بخاطر امتحانات عملي پايان ترم خيلي سرم گرم بود با آرزوي سلامتي براي همه پدرها موفق باشي

salehe

من دلم می‌خواهد خانه‌ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست‌هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو...؛ هر کسی می‌خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دل‌هاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست... بر درش برگ گلی می‌کوبم روی آن با قلم سبز بهار می‌نویسم ای یار خانه‌ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر " خانه دوست کجاست ؟ "

هم نفس

با 3 پست جدید آپــــــــــــــــــم

مبارز

زود باش لینکم کن ههه ههه ههه ههه