فراقت سخت می آید و لیکن صبر می باید

 

     

 

           اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم 

 

                                قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

          چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد                       

                                             تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

            به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم                       

                               کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

           فراقت سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید                     

                               که گر بگریزم از سختی رفیقِ سست پیمانم

           مپرسم دوش چون بودی؛ به تاریکی و تنهایی

                                       شب هجرم چه می‌پرسی؟ که روز وصل حیرانم

           شبان ، آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند  

                              به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

  

ای زلال صبور صادقم

ماندنت را می خواستم رفتنت را دیدم ،

اکنون یک سال است که  ترکم کرده ای و من در جاده ی بی انتهای روزها و شبها سر در پی تو دارم

وهمچنان محو تماشای آخرین خداحافظی ات مانده ام: 

خداحافظظظظظظظظظظظ ............

و صدای آرامت آن لحظه که با همان متانت و وقار هیشگی پاسخم را دادی و درست چند ثانیه ی بعدش را مو به مو در ذهن دارم

حضرت مراد این ذهن پریشان خسته از پس این عام الحزن که هر روزش عام الحزنی دیگر بود هنوز محو توست


و اینک این منم تندیس تلخ تکثیر تنهایی . . . . . .   1

 

 

1)شعر از محمود نامنی

/ 29 نظر / 82 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین حاجی صادقی

محمد رضا جان دلم برایت خیلی تنگ است . گویی سالیان است ندیدمت . مکاتباتمان نیز که از راه دور است و ملاقاتی نداریم . امیدوارم در آینده ای نزدیک بتوانیم همدیگر را ملاقات کنیم . دوست دارم برادر. <3

محمد جواد

با سلام!!!! من بازگشتم......یاددشان گرامی...به یاد دارم یک هفته قبل از فوتشان ما را به میهمانی دعوت کردند انگار میهمانی خداحافظی بود...منتظر حضور گرمتان هستیم[عینک][عجله]

خودشان

وقتی دیروز باران بارید “آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم “آن مرد با نان آمد” یادم آمد که دیگر پدرم در باران با نانی در دست و لبخند بر لب نخواهد آمد دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش با زمین و تنهائیش با خورشید و نبودنش به یاد پدر سخت گریستم دل من تنگ و نفس سنگین است کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است زندگی می‌گذرد زندگی چرخش ایام و گذار من و توست

مهور

امیدوارم نامشان ویادشان همیشه در قلبها زنده بماند

خلدستان

کودکی هایم اتاقی ساده تر قصه ای دور اجاقی ساده تر شب که میشد نقشها جان میگرفت روی سقف ما که طاقی ساده تر میشدم پروانه خوابم می پرید خوابهایم اتفاقی ساده تر زندگی دستی پر از اعجاز بود بازی ما جفت و طاقی ساده تر قهر میکردم به شوق آشتی عشقهایم اشتیاقی ساده تر گردشم در باغها مشکل نبود میرزاباقی (طریقت )ساده تر

چشمه سار

چشمه سار خوانسار اینجاست، با اخبار خوانسار همراه شوید.

پرنسس هستی

سلام مادرم یکی از ارادتمندان خاص پدر شما هست طوری که بعداز یکسال هنوز نتونسته عکس پدرتون رو از صفحه گوشیش پاک کنه جدیدا کتاب چاپ شده را خونده عکسهای اخر کتاب که تصویر دفن پدرتونه براش سوال ایجاد کرده که چرا جسد ایشون داخل نایلونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لطفا جواب بدید..... باتشکر.

elham:)

برادر جدی میگم اشکم در اومد.....

روح الله

سلام.احوال شما.درمورد حاج اقا کتاب نوشته شده